تبليغاتX
حرفاي خودموني
 
حرفاي خودموني

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
اگه مُرده‌شور یا مُرده‌شوی‌ها...؟!

اگه مُرده‌شور یا مُرده‌شوی‌ها...؟!

 

تو این دنیای بزرگ خیلی چیزا هست كه بدجوری ذهنت رو مشغول می‌كنه و تصورات عجیب و غریبی رو برات تداعی می‌كنه!

وقتی از بچه‌ها می‌پرسی: «بزرگ شدی؛ دوست داری چكاره بشی؟» اغلب میگن: «دكتر، مهندس، معلم، خلبان و...» اما تا حالا از بچه‌ای نشنیدیم كه دوست داره «مُرده‌شور» بشه!

این شغل به نظر، خیلی عجیب و دور از ذهنمون هست و شاید گاهی هم، آخر خط باشه واسه انتخاب كردن! مثلاً زمانی كه بی‌سواد باشی و هیچ كار دیگه‌ای بلد نباشی یا این كه از سر نیاز و ناچاری مجبور بشی!

همه‌ی ما حتماً یه بار به غسالخونه رفتیم و از نزدیك كار افراد «مُرده‌شور» و دیدیم! به خاطر صحنه‌ی غم‌انگیز درون غسالخونه و بوهای عجیب و غریب سدر و كافور و خوفی كه توی این مكان هست؛ به‌نُدرت كسی تحمل می‌كنه چند دقیقه بیشتر از حد دیدنِ عزیزی كه از دست رفته؛ اونجا بمونه! تازه وقتی هم از غسالخونه بیرون میای یا حالت تهوع بهت دست میده یا تا مدت‌ها نمیتونی لب به غذا بزنی و گاهی هم اونقدر فكرت، مشغول میشه و توی خواب و بیداری این صحنه جلوی چشمت میاد كه از زندگی سیر میشی (البته فقط برای یه مدت كوتاهی! چون خاصیت زندگی دنیوی اینه كه زود آدم همه چیز رو فراموش میكنه؟!)

 

زمانی كه دوره‌ی متوسطه رو تموم كردم و داشتم خودم و برای امتحان كنكور آماده می‌كردم؛ شنیدم یكی از بهترین و صمیمی‌ترین دوستام (لیلا) به خاطر مسمومیت بارداری؛ زمان زایمانش به رحمت خدا رفته (البته پسرش زنده موند) این خبر برام مثل یه شوك بود و به قدری آشفته‌م كرد كه تا مدت‌ها روال عادی زندگیم مختل شد...

روزی كه «سهیلا» دوستمون این خبر غم‌انگیز و بهم داد؛ به اتفاق به بهشت‌زهرا رفتیم و من كه تا اون موقع از ترس و وحشتم حتی از كنار غسالخونه رد نشده بودم! از ساعت نُه صبح توی غسالخونه بودم تا ساعت یك بعدازظهر!

به این خاطر از نزدیك؛ شاهد حضور مُرده‌شورهایی بودم كه به قدری طبیعی و عادی كارشون و انجام می‌دادن كه انگار نه مُرده‌یی جلوشون و نه تماشاچی‌های گریون پُشت شیشه! مُرده‌شورها چندتا خانم بودن با پیشبندهای مشمعی كه اغلب نمونه‌ش به عنوان سُفره توی منازل استفاده میشه! و تا مدت‌ها، از دیدن این سُفره‌ها توی هر منزلی حالم بد می‌شد و اكراه داشتم كه غذا بخورم!

خانم‌های مُرده‌شور؛ طوری مُرده‌ها رو میشستن كه شاید یه دلاك به این تمیزی توی حمام عمومی و خصوصی مشتریش و نمیشوره و مشت و مال نمیده!

اونا بدون توجه به حضور مردمی كه اونور  شیشه با شیون و فغان داشتن بال‌بال میزدن؛ با همدیگه میگفتن و می‌خندیدن و گاهی هم شوخی‌ می‌كردن و جوك میگفتن.

جالبه! وقتی می‌خواهیم غذا بخوریم برای این كه بیشتر غذا بهمون بچسبه از ظروف مناسب، استفاده می‌كنیم و اگه یه بزم شاعرانه هم داشته باشیم و بخواهیم خودمون و بیشتر تحویل بگیریم شاید یه گُلدون روی میز غذاخوریمون باشه و یه شمع هم روشن كنیم كه دیگه خیلی رُُمانتیك بشه! حالا تصور كن كه اون مُرده‌شور؛ با یه دستش شیلنگ آب رو گرفته بود و مُرده رو می‌شُست و با دست دیگه‌ش، لقمه‌ی غذا رو به دندون گرفته بود و با چه لذت و حرص و ولعی گاز میزد و می‌خورد!

اونا اونقدر غرق كارشون بودن و سعی می‌كردن كارشون و خوب انجام بدن و حتی توی این میون هم یه گپی با همكاراشون بزنن؛ كه اصلاً كاری نداشتن كه اونور شیشه بقیه دارن توی سرشون میزنن و گریه و زاری می‌كنن! فقط گاهی اگه مُرده‌شون یه دختر جوون یا خوشگل بود، با تأسف سرشون و تكون می‌دادن و گاهی هم یه فاتحه براش می‌گفتن! (خدا بده شانس كه اینجور موقع‌ها «خوشگلی» بازم امتیاز!) خلاصه كه دنیایی برای خودشون داشتن! عجیب و شگفت‌انگیز!

 

اما میدونی از این نوشته‌ها چی ذهنم و مشغول كرده؟!

 

تصور می‌كنم اون قدیما وقتی كه یكی می‌رفت حمام عمومی؛ به یه دلاك انعام خوبی می‌داد كه درست و درمون هم مُشت و مالش بده و خستگی رو از تنش در بیاره، هم طوری بدنش و كیسه بكشه تا هر چی جِرمولَك (به عبارتی همون سلول‌های مُرده‌ی معروف به چرك!) توی پوستش لونه كرده رو بیرون بیاره و حسابی پوستش؛ نفس بكشه و حتی به قول بزرگترامون از نو «پوست» بندازه!

یه موقع توی خیالات فانتزیم؛ فكر می‌كنم «اگه می‌شد با انعام دادن به مُرده‌شورها بگی: طوری این مُرده‌مون رو بشور كه هر چی گناه و پلیدی و بدی توی جسم و روحش هست بیرون بیاد و حسابی از بار گناهش سبك بشه»؛ اون‌موقع توی غسالخونه چه «بازار سیاهی» كه درست نمی‌شد و وضع مُرده‌شورها حتی از بساز و بفروش‌های بُرج هم بهتر می‌شد و شایدم این شغل جزو آرزوهای بچه‌هامون می‌شد؟!

 

پ.ن: «نازنین‌‌بانو» یادت باشه كه با مردم چه رفتاری می‌كنی؟! شاید همون خانومی كه توی تاكسی، اتوبوس یا مترو كنارت نشسته یا توی صف نونوایی ایستاده و ... یه جورایی یه موقع ناخواسته؛ حقش رو ضایع كردی و باعث ناراحتیش شدی؛ همون كسی باشه كه یه روزی مأمور شستشوی جسمِ بی‌روحت بشه؟! پس «آدم» باش و دلِ كسی رو نرنجون...

 

 نازنين‌بانو 



چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388-14:24 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
جوينده، يابنده است اما نه نگهدارنده!

 

جوينده، يابنده است اما نه نگهدارنده!

 

يه مثل قديمي هست كه ميگه «جوينده، يابنده است». تا حد زيادي همه‌ي ما بهش اعتقاد داريم و زماني كه بخواهيم به مقصودمون برسيم همه‌ي تلاشمون و مي‌كنيم و به هر نحوي شده، اراده مي‌كنيم كه به خواسته‌مون برسيم. گاهي ما جوينده‌ي شغل مناسبي هستيم و گاهي تحصيل علم و گاهي هم يه رابط‌ه‌ي عشقي!

يكي از جويندگي ما در مورد نيمه‌ي گمشده‌مون هست. گاهي ممكنه براي رسيدن به اون كسي كه تا حد زيادي بتونه با ما از نظر فكري، روحي و عاطفي هماهنگ باشه، زمان زيادي رو صرف كنيم تا بتونيم پيداش كنيم! شايدم اون كسي كه جوينده‌ي ماست؛ براي دستيابي به ما خيلي تلاش كنه!

متأسفانه اغلب شاهد جدايي‌ كسايي بودم كه مي‌دونم براي به دست آوردن همديگه خيلي سختي كشيدن! اما چرا توان حفظ رابطه‌شون و ندارن؛ واقعاَ برام يه معماي بزرگي شده! حتي خودم هم با اين معضل مواجه شدم و نه تنها به شدت از نظر روحي آسيب ديدم بلكه هنوزم سؤالاي بي‌جواب زيادي توي ذهنم هست كه به شدت آزارم ميده؟!

چرا وقتي مدعي هستيم كسي رو كه بعد از كلي جستجو و تحليل‌هاي منطقي پيدا كرديم كه تا حد زيادي با ما جور و ميتونه مايه‌ي آرامشمون بشه و حتي باور داريم در كنارش احساس امنيت مي‌كنيم؛ به راحتي از دستش ميديم؟! و باز به كُنج تنهاييمون پناه مي‌بريم و به شدت سعي مي‌كنيم تلخي تنهايي ملال‌آورمون و با مزه‌مزه كردن خاطرات شيرين گذشته؛ قابل تحملش كنيم؟! مگه توي دنياي به اين بزرگي چندنفر ميتونن نزديك به اون كسي باشن كه ما خواهانش هستيم؟

  

پ.ن: راستش از اين كه «جوينده، يابنده است» كاملاَ بهش ايمان دارم اما از اين كه «جوينده بتونه نگهدارنده‌ي قابلي  باشه» شك دارم! روز به روز اين موضوع توي رابطه‌ي آدما بيشتر برام ثابت ميشه!

 



یکشنبه پنجم مهر 1388-22:3 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
سلام و خداحافظ

 

سلام و خداحافظ

.

.

.

بعداً ميگم!

 



سه شنبه سی و یکم شهریور 1388-10:9 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
مراسم دعای ادره‌مون!

 

سه‌شنبه‌ها توی اكثر اداره و سازمان‌های دولتی مرسوم كه دعای توسل برگزار بشه.

امروز توی مراسم بودم و به جای این كه شش‌ دُنگِ حواسم به دعا خوندن باشه؛ حواسم به آدمایی بود كه اونجا اومده بودن و یكی در میون خمیازه‌های كشدار می‌كشیدن! انگار یكی به زور آورده بودشون نمازخونه كه توی مراسم دعا شركت كنه! تا حدی كه یكی از خانما به كنایه گفت: «بهتره یه بادكنك بتركونیم كه از سر و صداش اونایی كه خوابن بیدار بشن!»

راستش از كنجكاوی زیاد داشتم منفجر می‌شدم كه بفهمم آخه واسه چی اینا هر سه‌شنبه میان اینجا؟ چاره‌ای نداشتم جز این كه یه جوری نفوذ كنم توی ذهنشون و ببینم كی برای چی اومده!

 

- خداجون كمكم كن اسمم واسه‌ی وام در بیاد!

- آخ جون! امروز نذری صبحونه میدن دلم داره ضعف می‌كنه!

- ای خدا رئیسم و به زمین گرم بزن كه اینقدر به من گیر نده!

- اگه این معامله‌ تا آخر هفته سر بگیره دفعه‌ی دیگه هم میام دعا!

- خدایا! یه رحمی به دلِ صاحبخونه‌م بنداز كه كرایه خونه‌مُ زیاد نكنه!

- خدا كنه این حراستیه من و ببینه و دیگه واسه استخدامیم بهم گیر نده

- آخیش برای یه ساعتم كه شده از دست ارباب رجوع و رئیسم خلاص شدم!

- ای كاش این یكی خواستگار كه اومد دیگه بهونه نیاره و ازدواجمون سر بگیره!

- اگه توی مراسم دعای امروز نیومده بودم كسی متوجه نمی‌شد كه بینی‌مُ و عمل كردم!

- اگه شوهرم مثل اوایل ازدواجمون عاشقم بشه هفته‌ی دیگه كُل اداره رو نذری میدم!

- الهی مادرشوهرم جزِجیگر و خواهرشوهرم هُناق بگیره و اینقدر تو كار من و شوهرم دخالت نكنه!

.

.

.

- منم كه فقط فكر و ذكرم شده بود كنجكاوی و ذهن‌خونی آدما! یا به عبارتی فضولی تو كار خلقِ خدا!

 

 

پ.ن: راستی كدوم یكی از ماها واقعاً برای ثواب معنوی و به خاطر خدا؛ رفته بودیم دعای توسل؟! ای كاش خدا رو به خاطر خودش می‌خواستیم نه به خاطر ترس از جهنم و یا وعده‌ی بهشت! خدايا خودت همه‌‌ی مارو بیامرز... 



سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388-10:53 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
من چشمامُ دوست دارم!

«من چشمامُ دوست دارم»

 

همیشه با خودم فكر می‌كنم كسایی كه از اول نقص عضو دارن بالاخره یه جوری باهاش كنار میان و شرایطشون و می‌پذیرن و حتی جایگزین مناسبی هم براش پیدا می‌كنن. ولی راستش؛ خودم از این كه بعد از چند سال دچار نقص عضو بشم؛ وحشت دارم! چون به نظرم كنار اومدن با این شرایط؛ كار خیلی سختیه!

تقریباً شش ماه پیش یك روز صبح؛ در اثر درد شدیدی كه تو ناحیه‌ی چشم چپم، احساس كردم از خواب پریدم و همزمان با درد چشمم كه قادر نبودم بازش كنم؛ سردرد شدیدی داشتم كه بدجوری آزارم می‌داد! تا نیم ساعتی این وضعیت ادامه داشت و یه آن؛ احساس كردم كه نابینا شدم! خیلی عجیبه! اون لحظه دلم می‌خواست همه‌ی عالم و آدم و ببینم! حتی آدمایی كه از دستشون دلخور بودم و یه جورایی اذیتم كرده بودن! خُب طبیعیِ كه بعد از خوردن مُسكن و برطرف شدن علائم درد، باز همه چیز از یادم رفت!

این موضوع یه بار دیگه هم با همون شكل تكرار شد و بازم ازش درس نگرفتم! تا این كه چند وقت پیش به خاطر تاریِ دید به یه دكتر متخصص چشم مراجعه كردم و متوجه شدم كه فشار چشمم بالاست! راستش از شنیدن این مطلب خیلی آشفته شدم و با اطلاعاتی كه در زمینه این بیماری داشتم؛ توی تصوراتم، تا حد نابینایی چشمم؛ جلو رفتم! اون موقع بود كه دلم خواست پیش از نابینایی؛ یه نفر و حتماً ببینم!

این روزا به طور جدی پیگیر این موضوع شدم و احساس می‌كنم بیش از هر زمانی «چشمامُ دوست دارم». حالا دیگه از تماشای پرواز پرنده‌ها با تموم وجودم لذت می‌برم. از این كه بتونم چهره‌ی گرم و صمیمی مامان و آقاجونُ تماشا كنم و یا این كه بتونم به چشمای قشنگِ امیرحسین خیره بشم؛ بیش از هر زمانی لذت می‌برم. خدایا! من نمی‌خوام نابینا بشم!

می‌دونی! كافیه فقط واسه‌ی چند دقیقه احساس كنی كه دیگه توانایی دیدن، شنیدن و حرف زدن و نداری! اون موقع‌، دلت می‌خواد همه چیز و ببینی یا صدای زیبای پرنده‌ها رو بشنوی و یا هر چی حرف توی دلتِ بزنی! ای كاش قبل از این كه دیر بشه بتونیم قدر نعمت‌هایی كه خدایِ مهربون بهمون داده رو بدونیم!

این وبلاگ و با انگیزه ُشكرگزاری و یادآوری نعمتِ بینایی، شنوایی و... برای خودم نوشتم كه هر بار كه نگاه‌ش كردم و خوندمش بابت چشمام بیشتر ُشكرگزار خدا باشم.

 

پ.ن: پیربابای مهربونم؛ من چشمامُ و دوست دارم و می‌خوام به دیدن زیبا‌یی‌ها عادتش بدم و زبانمُ به زیبا سُخن گفتن و به گوشام؛ زیبا شنیدن و یاد بدم.

 



شنبه بیست و هفتم تیر 1388-10:15 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
اولین خط روی ماشینت اُفتاد یا رویِ دِلت؟

 

چند وقتِ پیش، توی اداره‌مون اعلام كردن كه می‌خوان وام بدن. منم خوشحال و خندون رفتم ثبت‌نام كردم! از بین 47 نفر متقاضیِ وام خودرو؛ فقط ظرفیت پذیرش 9 نفر و داشتن كه با قرعه‌كشی مشخص می‌شد. بماند كه چقدر استرس قرعه‌كشی رو داشتیم و بالاخره در واپسین لحظات نفر هشتم اسممُ خوندن و چقدر خوشحال شدم!

بعد اُفتادم توی دست‌انداز پیدا كردن دوتا ضامن فابریك رسمی كه نبایستی سقف ضمانتشون از هجده‌میلیون بیشتر بشه! (حالا خوبه نگفتن طرف باید عاقل باشه بالغ باشه یا...!) منم از این كه بخوام به كسی مقروض باشم یا به خاطر ضامن شدن به كسی رو بندازم به شدت گریزون و فراریم و از این كار اصلاً خوشم نمیاد! اما چاره‌ای نداشتم. خلاصه دیگه كسی توی این وزارت بهداشت باقی نمونده بود كه بخوام بهش رو بندازم! البته چرا فقط یكی و اونم وزیر بهداشت بود!

یه شانسی كه آوردم اینه كه خیلی آدم اُمیدواریم و پُشت‌كار دارم به عبارت بهتری بگم «خیلی سِمِجم»!

هنوز یكی از شرطای اساسی گرفتن وام (ضامن) جور نشده بود كه با فَراغِ خاطر یه جلسه هم با یه مربی برای آموزش رانندگی وقت گرفتم! یكی از همكارام گفت تو دیگه خیلی خُجسته‌دلی! ولی من اونقد اُمیدوار بودم كه حتی وقتی توی ماشین آموزشگاه برای تمرین نشستم؛ برای چندلحظه احساس كردم داخل ماشین خودمم!

از قضا با كُلی مصیبت كشیدن؛ بالاخره در دقیقه نود دو تا ضامن كه چه عرض كنم سه‌تا ضامن برام جور شد! حالا تازه یكی هم اضافه داشتم! خلاصه به هر مصیبتی كه بود وام و گرفتم و حواله رو هم با كسر سیصدهزارتومن نقد كردم! بعدش از این نمایندگی به اون نمایندگی پیگیر خرید ماشین شدم!

از من كه مُصرانه می‌گفتم رنگِ نوك مدادی می‌خوام و از كارشناسان همراه بنده (برادرم و دوستم) كه می‌گفتن بهتر رنگش سفید باشه ! وقتي كه خواستم قرارداد و ببندم توي مشخصات رنگ خودرو نوشتم نوك مدادي! يه دفعه دوستم گفت: اگه يه موقع روي ماشينت خط بيفته ممكنه تو ذوقت بزنه! منم گفتم: اي بابا اينقدر روي دلمون خط انداختن چيزي به روي خودمون نياورديم بي‌خيال خطِ ماشين! بماند كه مُدير فروش هم به شدت علاقمند بود رنگِ ماشين بنده سفيد باشه و قرارداد رو هم با اين مشخصات تنظيم كرد و بنده هم امضاءش كردم!

تا این كه اولین روزی كه داشتم ماشین و توی پاركینگ خونه با احتیاط جا‌به‌جا می‌كردم؛ موقع دنده‌عقب اومدن، یه كم بی‌احتیاطی كردم و زدم به موتور همسایه! خلاصه اون خطی كه همه نگرانش بودن كه روی ماشین نوك مدادی نیفته روی ماشین سفید افتاد! اولش حالم گرفته شد! ولی بعدش با خودم گفتم آخیش دلم خُنك شد! حالا بماند كه چرا این و گُفتم!

با سر و صدایی كه توی پاركینگ پیچید برادرم با نگرانی خودش و بهم رسوند و با عصبانیت گفت آخِ اینجا جایِ تمرین؟ منم با بی‌خیالی شونه‌هام و بالا انداختم و گفتم حالا كه چیزی نشده! برادرم بیشتر عصبانی شد و گفت روی ماشینت خط اُفتاده! منم با خونسردی بهش گفتم فدایِ سرم! این همه روی دلمون خط میندازن خم به ابرو نمیاریم حالا بشینم غُصه این و بخورم؟ تازه اگه نوك مدادی خریده بودم اینجوری نمی‌شد! برادرم كه دید اینقدر بی‌خیالم خنده‌ش گرفت! راستی دوستِ عزیزم اولین خطی كه روی ماشینت افتاد و یادتِ یا روی دِلت؟

 

پ.ن: چرا ما از این كه روی ماشینمون خط بیفته خیلی آشفته میشیم و خودمون و بدجوری سرزنش می‌كنیم اما كسی كه دلمون و بی‌رحمانه خط‌خطی میكنه چیزی بهش نمی‌گیم؟! 



یکشنبه سوم خرداد 1388-14:7 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
الاغ شیک‌پوش

 

چند وقت پیش من و امیرحسین و خواهرم رفتیم فرهنگ‌سرا برای دیدن تئاتر اُلاغِ شیك‌پوش!

موضوع داستان بسیار ساده، شاد، طنز و واقعی بود! ساده؛ چون برای بچه‌ها قابل فهم بود! طنز و واقعی چون خیلی نكات ظریف اجتماع رو كه واقعیت داشتُ به صورت كنایه نمایش می‌داد و با اجرای موزیك شاد كه بازیگرای هنرمند در نقش گُرگ، روباه، اُلاغ و خاله بُزی كلی باهاش می‌رقصیدن!

خلاصه من و خواهرم به بهونه‌ی امیرحسین حسابی توی جلد كودكیمون رفتیم و یه دلِ سیر خندیدیم.

یادمِ گاهی اونقدر از حرفای كنایه‌آمیز اُلاغ و روباه ‌می‌خندیدم كه یه دفعه چندتا از بچه‌های تماشاچی به سمتم برگشتن حتی یكی دوتا از اونا بیشتر با شلیك خنده‌ِهای من خنده‌شون می‌گرفت!

موضوع نمایش مربوط به اُلاغی بود كه خیلی تنبل و راحت طلب بود و دوست نداشت درس بخونه! و یه دوستِ خوب مثل خانم بُزی داشت كه هر چی نصیحتش می‌كرد كه درس بخون تا در آینده برای خودت كسی بشی و مجبور نشی برای صاحبت حمالی كنی؛ به خرجش نمی‌رفت كه نمی‌رفت! تا این كه با مكر و حیله‌ی روباه بدجنس گرفتارِ آقا گرگِ شد و اگه خانم بُزی كمكش نكرده بود روباه و گرگِ یه لُقمه‌‌ی چپش می‌كردن!

ولی تو قالب همین نمایش بود كه كاشف به عمل اومد خانم بُزی مدرك لیسانس داره! و آقا الاغِ هم به كنایه گفت كه وقتی میشه مثل بعضیا! با مدرك سیكل؛ همه‌كاره شد پس چرا دیگه باید زحمت درس خوندن و بكشم؟! (میدونید كه مثلِ كیا؟)

امان از این كنایه‌ها كه دقیقاً به وضعیت فعلی اغلب ما بر می‌گرده! مدرك‌گرایی! خرید مدرك! بی‌اعتبار شدن علم و دانش! نردبان ترقی دیگرون شدن اونم كسایی كه هنوز دست چپ و راستشون و نمیشناسن! قانون معكوس تشویق و تنبیه (اونی كه بهتر كار می‌كنه با تركه فلكش كن و اونی كه كارش و بد انجام میده بهش تشویقی یه هویج بده!)... بی‌خیال... من و چه به سیاست؟ ازش متنفرم!

 

از تماشای این نمایش چندتا نتیجه گرفتم:

- اونقدر شادی رو ازمون گرفتن كه یه جورایی عُقده‌ای شدیم.

- چقدر راحت میشه به بهونه‌ی كودكِ درونت از ته دل شاد باشی و بی‌خیال.

- ما بزرگترا این روزا به خاطر مشكلاتمون بیشتر از بچه‌ها نیاز به شادی داریم!

- اگه بخواهیم دو دستی به این زندگی یكنواخت بچسبیم خیلی مُفت قافیه رو باختیم.

- تو این دوره زمونه هر چی آدم؛ دانایی و فهمش كم‌تر باشه غم و غُصه‌ش هم كم‌تر!

- وقتی لحظاتی رو با بچه‌ها می‌گذرونی و از دنیای تزویر آدم بزرگا دور میشی اونقدر خوشی كه انگار گذشت زمان جزو عمرت حساب نمیشه!

 

پ.ن: بهترِ به بهونه‌ی بچه‌ها گاهی از جلد كسل‌كننده‌یِ آدم بزرگ بودنمون خارج بشیم! به خدا خیلی صفا داره! میگی نه؟ امتحان كن.



یکشنبه سوم خرداد 1388-14:1 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
الاغ بیچاره!

 

یه روزی كه سوار تاكسی بودم و طبق معمول در یه ترافیك سنگین بودیم؛ یك دفعه یكی از راننده‌ها كه با راننده‌ی ما دعواش شده بود با صدای بلند داد زد هوووووووووو گاااااااااااو!

راننده‌ی ما هم سرش و از پنجره ماشین بیرون كرد و در كمال خونسردی اما با صدای بلند گفت: آره؛ من گاوم، گوسفندم! شیر میدم! گوشتم مفیده! از پوستم استفاده می‌كنن! تو چی اُلاغ؟!

راستش اینجا بود كه یه كم واسه این اُلاغِ زحمتكشِ بیچاره دلم سوخت كه چطور این همه ازش كار می‌كشیم اما به اندازه‌ی اون گاو و گوسفند برامون ارج واعتبار نداره!

 

پ.ن: راستی چرا اُلاغ اینقدر بدشانسِ؟!



یکشنبه سوم خرداد 1388-14:0 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
حرف بزنم یا نزنم؟!

 

یادم یه روزی كه توی مسیر چهارراه ولیعصر به میدون فردوسی سوار تاكسی شده بودم یه دعوای شدیدی بین راننده و یه آقایی كه مسافرش بود پیش اومد و حسابی از خجالت همدیگه در اومدن!

داستان از این قرار بود كه مسافر به مبلغ زیاد كرایه اعتراض داشت و به این خاطر همزمان با پیاده شدنش با راننده دست به یقه شد و شروع كرد به كتك زدن راننده!

به خاطر این جریان سر چهارراه ترافیك سنگینی شد و همه‌ی ماشینایی كه پُشت سرمون بودن صداشون دراومده بود و دستشون یه سره روی بوق ماشینشون بود! از اونطرف هم پلیس سوت‌زنان داشت به ما نزدیك می‌شد كه یه دفعه اون آقا؛ راننده رو رها كرد و راننده هم كه حسابی كُتك خورده بود فرار و به قرار ترجیح داد و خلاصه گازش و گرفت و رفت...

همینطور كه با سرعت داشت می‌رفت؛ چشمتون روز بد نبینه كه شروع كرد به فُحش دادن! اونم از اون فُحشای ناجور! منم كه حسابی شاكی شده بودم با عصبانیت بهش اعتراض كردم كه آقا بس كنید دیگه! لطفاً ملاحظه كنید، خانم توی ماشینتون نشسته! راننده هم كه حسابی قاطی كرده بود با عصبانیت از توی آینه یه نگاه تُندی بهم كرد و گفت اصلاً هر چی فُحش دادم منظورم تو بودی! منم كه به شدت از این حرفش عصبانی شده بودم با اعتراض بهش گفتم زود باشید نگه دارید میخوام پیاده بشم!

خلاصه از این ماجرا مدت‌ها گذشت و منم برام درس عبرت شد كه دیگه در اینجور مواقع سكوت كنم و اصلاً وانمود كنم كه نمی‌شنوم!

تا این كه یه روزی سوار یه تاكسی شدم كه راننده‌ی اون پیرمددی فرتوت و زِوار در رفته با عینك ذره‌بینی بود! از قضا عین این اتفاق توی ماشین ایشون افتاد با این تفاوت كه طرف حسابش یه خانم بود و وقتی كه اون خانم بعد از یه دعوای حسابی از ماشین پیاده شد؛ پیرمرد هم شروع كرد به گفتن چندتا فُحش آبدار و...

خلاصه منم كه از اون سری؛ حسابی سرم به سنگ خورده بود كه اینجور مواقع دخالتی نكنم و خودمُ به كَری و لالی بزنم؛ چیزی نگفتم!

همین كه به مقصد رسیدم؛ گفتم پدرجان لطف كنید نگه دارید من پیاده میشم! راننده كه تا اون موقع سرگرم فُحش دادن بود به محض این كه صدای من و شنید با تعجب به سمتم برگشت و گفت: خانم شما توی ماشین بودید؟ گفتم: بله! بعد پرسید: من هر چی فُحش دادم شما شنیدید؟ منم برای این كه اوضاع از این كه هست بدتر نشه با ملایمت گفتم: خُب شما عصبانی بودید گاهی پیش میاد!

یه دفعه چشماش گِرد شد و با فریاد گفت: تو خجالت نمی‌كشی كه ساكت نشستی و به فُحشای من گوش میدادی؟ من اگه میدونستم یه خانم توی ماشین نشسته این فُحشا رو نمیدادم!

منم به آرومی گفتم اشكال نداره پدرجان؛ منم نشنیده می‌گیرم!

یه دفعه راننده با داد و فریاد گفت: تو بیخود كردی كه میگی نشنیدی! اصلاً میدونی چیه هر چی فُحش دادم به تو بود نه اون خانم!!!

 

پ.ن: من كه حسابی قاطی كردم و نفهمیدم بالاخره اینجور مواقع چه‌ كار كنم حرف بزنم یا نزنم؟! 



یکشنبه سوم خرداد 1388-13:57 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
بهترین لحظاتٍ زندگی من

 

http://lh4.ggpht.com/_6GQRBJwJ37M/Sf_UxKDQ03I/AAAAAAAAO_I/8UIUwPN7gmc/s800/100353image005.jpg

 

«بهترین لحظاتِ زندگیِ نازنین‌بانو»

 

عاشق شدنم

لحظه‌ی خلوتم با خدا

لحظاتِ كودك شدنم

در آغوش گرفتن خدا

دیدن دوستای قدیمیم

نجوا با پیربابای مهربونم

نوشتن وبلاگ و خاطراتم

آواز خوندن وقتِ دلتنگیم

دعای ُشكرگزاری پیش از خوابم

خرید هدایا برای خودم و دوستام

لحظاتِ دیدار از بچه‌های بهزیستی

بوسِ دوف‌دوفیِ امیرحسین عزیزم

تماشای تئاتر عروسكی با امیرحسین گُلم

زیر بارون قدم زدن بدون چتر و خیس شدنم

عطرِ اسكادای قرمز كه پُر از خاطره‌ست برام

شنیدن صدایِ طپش قلبم موقع دیدارِ عزیزم

تك‌شاخه‌ی گُل رُز خشك شده؛‌ بهترین یادگارم

خوندن ایمیل و نوشته‌های محبت‌آمیز دوستام

مرور خاطرات شیرینم و تجسم آرزوهای قشنگم

شنیدن صدای پیانو و تك‌نوازی دف در سكوتم

بازی با خواهرزاده و برادرزاده‌های‌ِ دوستداشتنیم

مصاحبت با دوستای صمیمی و هم‌كلاسی قدیمیم

ارسال پیام‌هایِ آدینه‌ای برای دوستایِ‌ هم‌كلوبیم

شنیدن موزیك‌هایی كه برام خاطره‌انگیز و زیباست

صعود به قله‌ی كوه و از عمق وجودم فریاد كشیدن

گفتگو با آقاجون و تماشای چهره‌ی گرم مامانِ گُلم

در آغوش گرفتن آقاجون و بوسیدن گونه‌های مامان

آب دادن به گُلدونای قشنگمُ و گَپ و گفتگو با اونا

مطالعه كتابای مورد علاقه‌م كه منبعی از انرژیِ مثبت

دیدارهای كلوبی به خصوص با دوستایِ كلوب 1347

شنیدن صدای قلبِ جنینی كه مادرش در انتظار تولدش

سنگ صبور بودن برای كسایی كه نیاز به هم‌صحبتی دارن

پذیرش اشتباهام و تغییر كردنم و تلاش برای رشد شخصی

داشتن یه تلفن غیرمنتظره از كسی كه خیلی دوستش دارم

سلام و احوالپرسی با دوستای كلوبی در كلوبای مورد علاقه‌م

كمك به نیازمندی كه به خاطرش اشك شوق تو چشمام حلقه زده

رانندگی تو جاده‌ی شمال همزمان با گوش دادن به موزیك مورد علاقه‌م

مسافرت با خانواده‌م و دوستای مهربونم به شهرای دیدنی و زیبای ایران

تماشای قطره‌های بارون زیر نورِ مهتابُ شنیدن صدای زیبای محمد نوری

قدم زدن توی ساحل و تماشای غروب دریا با هم‌نفس و همدلِ مهربونم

راه رفتن توی جنگلای شمال به خصوص با هوای مه‌آلود و درختای بارون‌زده

.

.

.

من به «همین سادگی» خوشبختم! مهربونم بهترین لحظاتِ زندگیت چیه؟

 



یکشنبه سوم خرداد 1388-13:37 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته