تبليغاتX
حرفاي خودموني
 
حرفاي خودموني

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
حاج عموی من

«حاج عمویِ من»

 

 

پیرمردی مهربون با چهره‌ایی نورانی و همیشه متبسم و مدام در حال ذكر خدا و دعا برای عزیزانش!

حاج عموی عزیزم كه همیشه نمادی از پیربابام (مرد عرفانی رؤیاهام) و داره نود سالش هست و توی یه روستای خوش آب و هوا زندگی میكنه اما تنهای تنها!

وقتی كه همسرش جوون بود به خاطر بیماری به رحمت خدا رفت و حاج عمو موند و بچه‌های قد و نیم‌قدش! به خاطر عشقی كه به همسرش داشت هرگز ازدواج نكرد و تمام عمرش و وقف بچه‌ها كرد كه سر و سامونشون بده و اونا رو به خونه‌ی بخت بفرسته...

بچه‌ها بزرگ شدن و همه‌شون به تهران اومدن و بعد هم ازدواج كردن و سرگرم زندگیشون شدن!

حالا حاج عموی دوستداشتنی، هر وقت كه دلتنگ بچه‌ها میشه یه سر میاد تهرون و اونا رو میبنه و بعد هم برخلاف اصرار زیاد بچه‌هاش و نوه‌هاش، راهی دیارش میشه و بازم توی كُنج خونه‌ی روستاییش كه سرشار از صفا و صمیمیت هست با خدای خودش خلوت می‌كنه... خودش معتقد كه تنها نیست چون خدا همیشه كنارش!

دیشب آقاجون تماس گرفت كه زودتر برم خونه و حاج عمو رو ببینم و بعد هم تا خونه‌ی پسرعموم برسونمش اما اونقدر به حاج عمو اصرار كردم بمونه تا بالاخره تسلیم شد...

وقتی می‌بینمش احساس آرامش می‌كنم و دلم میخواد كنارش بشینم و دستای زحمتكش و مهربونش و توی دستام بگیرم و باهاش یه دلِ سیر درد و دل كنم... همیشه ازش می‌خوام برام دعا كنه آخه نفسش برام حقِ و چنان دعاش به دلم میشینه كه هرگز كسی به این زیبایی برام دعا نمیكنه!

حاج عمو وقتی كه جوون بود خیلی بلندقامت و خوش‌هیكل و قوی بوده اما الان در سن نودسالگی پشتی خمیده داره با محاسن سفید حتی ابروان سفید كه تنها چیزی كه در جسم حاج عمو تغییر نكرده نگاه مهربونش و چهره‌ی نورانیش هست كه وقتی بهش نگاه می‌كنم با تموم وجودم به آرامش میرسم...

موقع نماز خوندن؛ «نشسته» نماز میخونه و به قدری نماز خوندنش دلنشین كه كمتر كسی بی‌توجه از كنارش رد میشه... اینبار دیگه دلم طاقت نیاورد و یه دل سیر با موبایلم ازش فیلم گرفتم. نمازش كه تموم شد مقابلش ایستادم و ازش خواستم برام دعا كنه. بهم گفت: «بشین پیشم و هر چی میگم آمین بگو».

حاج عمو شروع كرد به دعا خوندن... و منم با چشم گریون «آمین» گفتم... حال و هوایی داشتم كه اصلاً نمیتونم توصیفش كنم... احساس كردم با دعاهای حاج‌عمو تموم وجودم سبك شد و مثل یه پرنده میل به پرواز داشتم توی آسمون بهشت خیالم... بعد از دعای حاج عمو چشمای همه‌مون خیس بود حتی آقاجون...

حاج عمو بهم گفت: هر وقت خواستی دعات اجابت بشه رو به قبله بایست و بگو «ای خدا»! و بار دوم با دل شكسته وقتی كه چشمات پُر از اشك شد دوباره بگو «ای خدا» بعد هر چی ازش میخوای بگو... مطمئن باش كه خدا اگه صلاح بدونه حاجت دلت و میده...

 

پ.ن: امروز سحر پایان نماز؛ سرسجاده یاد حرف حاج عمو اُفتادم و یه دفعه چشمام پُر از اشك شد و گفتم «ای خدا» ... مطمئنم كه خدا حاجت دلم و به زودی میده... ایمان دارم... آخه حال و هوای دعای امروزم با همیشه خیلی فرق داشت...



دوشنبه سی ام فروردین 1389-9:58 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
ولنتاین مامان و آقاجون

 

 

«ولنتاین مامان و آقاجون»

 

 

این روزا خیلی از عُشاق سرشون شلوغ و هر كسی به بهونه‌ی ولنتاین و شایدم سپندارمذگان می‌خواد به دلدارش كادو بده. انگاری مرسوم شده روز ولنتاین یه جعبه شكلات، یه دسته گُل رُز قرمز و یه عروسك خرسی به هم، هدیه كنن و به این بهونه بگن كه چقدر همدیگه رو دوست دارن... راستی! كی گفته روز عُشاق فقط مخصوص جووناست؟!

 

آخِ میدونی پیر بابا! امروز آقاجون و مامان هم با همدیگه ولنتاین قشنگی داشتن... اما نه توی یه كافی‌شاپ رُمانیك با اجرای موزیكی ملایم و كنار میزی كه روش گلدون قشنگی باشه با گلای تازه و یه شمع فانتزی...! و نه در خلوتی شاعرانه كه همدیگه رو بغل كنن و ببوسن و بگن كه چقدر دیوونه‌ی همه‌ هستن... حتی كادویی هم در كار نبود! خبری از شكلات و گل رُز هم نبود!

اونا جشن عشقشون و خیلی ساده برگزار كردن! توی بیمارستان و كنار تختِ آقاجون با نگاهی سرشار از عشق و اُمید به «بودن» و «بودن» و باز هم؛ «با هم و در كنار هم بودن»... با موزیك زیبای طپشِ قلبشون كه عاشقانه برای هم می‌طپید... شمع محفل عاشقانه‌شون؛ برق اُمید نگاهشون بود كه مثل الماس می‌درخشید... حتی گل‌لبخندشون شكوفاتر و زیباتر از هر گُلی بود كه تا حالا دیده‌ بودم... دستای پُرمهرشون به هم گره خورده بود و طوری توی هم قُلاب شده بود كه هیچ نیرویی نمی‌تونست اونا رو از هم جدا كنه... هدیه‌‌شون حدیث قشنگی از اسرار عشق بود كه به خاطر حُجب و حیاشون یه جورایی توی قفسه‌ی سینه‌‌شون زندونی شده بود و مثل پرنده‌ی كوچیكی از شوق پرواز بالا و پایین می‌پرید كه زودتر توی آسمون رنگین‌كمونِ نگاه‌شون، رها بشه تا براشون غزل عاشقی بخونه...

مامان و آقاجون در سكوتی سرشار از رمز و راز به همدیگه خیره شده بودن... انگار عقربه‌ی ساعت هم دلش نمی‌خواست حركت كنه تا این لحظه‌ی قشنگ و وصف‌نشدنی، برای همیشه توی ذهنم باقی بمونه و من از لذت تماشای اون هرگز سیر نشم... حتی كبوترای پُشت پنجره‌ی اُتاق كه مامان براشون گندم ریخته بود؛ به تماشای بزمِ قشنگشون نشسته بودن...

دلم نمی‌خواست حتی برای لحظه‌یی پلك بزنم كه بتونم طعم شیرین عشق‌ورزیشون و با تموم سلولای بدنم بچشم... اونقدر از نگاه عاشقانه‌ی مامان و آقاجون مبهوت بودم كه برای چند لحظه، تصور كردم همه‌‌ی اون چیزایی كه این چندروز اتفاق افتاده یه كابوس دروغِ...! آره درسته! میدونم آقاجون حالاحالاها پیش ما میمونه... مطمئنم كه میمونه...

 

پ.ن: پیربابا! از بی‌رحمی این دنیا و حقیقتِ تلخش خیلی شاكی‌م...! اما هنوزم به لطفِ خدا و مصلحتش ایمان دارم و هرگز نااُمید نمیشم! چون میدونم عشق مامان و آقاجون بالاخره معجزه می‌كنه!  آقاجون میمونه به خاطر مامان كه تنها نازنین‌بانوی قلبشِ و به خاطر ما بچه‌هاش كه همه‌ی دنیامونِ...

آقاجون؛ همیشه بهتون گفتم: «شما و مامان دوتا از فرشته‌هایِ خوب خدایید كه با حضورتون به من آرامش و امنیت میدید و با شما همیشه، احساس شادی و خوشبختی می‌كنم» می‌خوام بدونید كه خیلی دوستتون دارم. 

 



دوشنبه دهم اسفند 1388-9:57 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
پدرم

 

47.jpg

 

«پدرم»

ای سایه‌ی مهربونی روی سرم؛ سایه‌تُ ازم نگیر

پدرم؛ ای شمعِ سحرم، نورتُ ازم نگیر

من دلم بی‌تابِ، کوچیکِ؛

دستِ گرمت رو می‌خوام؛

دستتُ ازم نگیر...

جونِ من فدایِ اون قامت پُر غرورِ تو

صدای قدم‌هاي مردونه‌تُ ازم نگیر...

نفسم مثل پرنده داره پَرپَر میزنه توی سینه

نفس گرمت رو می‌خوام؛ نفست رو؛ازم نگیر...

پدرم؛ غم داره خونه می‌سازه توی این شهرِ دلم

یه بغل حافظ و مولانا می‌خوام، صداتُ ازم نگیر...

«پدرم» تاج سرم، اشک من داد میزنه

هرگز نمير...

 

«سروده‌ي زيباي دوستِ ارجمندم فرزام»



سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388-7:29 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
نیمه‌ی گُمشده...

 

17.jpg

 

نیمه‌ی گُمشده...

 

از خیلی وقته كه دارم دنبالش می‌گردم؟! هر چی می‌گردم بیشتر ازش دور میشم و هر چی دورتر؛ نااُمیدتر از پیدا كردنش! نه توی آسمونِ! نه روی زمین!

دنبال نیمه‌ی گمشده‌م می‌گردم! اما اونقدر توی جستجوم ناشی بودم كه نیمه‌ی گمشده‌م رو كه پیدا نكردم هیچ! تازه نیمه‌ی دیگه‌ی خودم رو هم گُم كردم... حالا دیگه سرگردونیم بیشتر از قبل شده!

توی هزارتوی پُر پیچ و خم تاریك خیالم دنبال یه راه فرارم... فرار از ظلمت تنهایی... فرار از دست آدمای دروغگو و ملونی كه حتی فكر كردن بهشون مثل یه كابوس برام... فرار از اونایی كه به نام مقدس عشق جلو میان و اما با فریب و دروغ؛ داغی به دلت میذارن كه دیگه هوس عشق و عاشقی برای همیشه از سرت بپره!

حسابی گیج و ویج شدم و از شدت خستگی روی زمین ولو میشم... مثل آدمای منگی شدم كه نمی‌دونه دور و برش چی داره میگذره... دیگه حوصله گشتن ندارم... انگاری بدجوری گُم شدم...

توی تاریكی مطلق ذهنم غرق شدم كه یك دفعه از اون دوردورا به درخشش نور فانوسی چشمم خیره میمونه... نمی‌خوام دیگه باور كنم... انگار یكی مقابلم ایستاده... بلندقامت!آروم و استوار و مطمئن... چهره‌ی متبسم و مهربونش و می‌شناسم...

با دیدن پیربابا دوباره جون می‌گیرم... چشمام پُر از اشك شده و بغض راه گلوم و بسته... پیربابا با مهربونی موهام و نوازش می‌كنه و میگه: «نازنینم اینجا چكار می‌كنی؟» نااُمید و پریشون نگاهش می‌كنم و میگم: «پیربابا گُم شدم...!»

پیربابا آروم و متین مقابلم میشینه و با فانوس نگاهش بهم خیره میشه: «دخترم! میدونی آدم وقتی گُم میشه چه حسی بهش دست میده؟ توی زندگی ممكنه چندبار راهت رو گُم كنی یا راه ارتباطیت با تموم دنیا قطع بشه؛ اون موقع باید دنبال كسی بگردی كه از همه به قلبت نزدیك‌تر... مطمئن باش اون آدم مثل همیشه به دادت میرسه»

 

پ.ن: خدایا چطور تا حالا به این موضوع توجه نكرده بودم؟! فهمیدم كی از همه به قلبم نزدیك‌تر...



یکشنبه بیستم دی 1388-12:25 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
اگه مُرده‌شور یا مُرده‌شوی‌ها...؟!

اگه مُرده‌شور یا مُرده‌شوی‌ها...؟!

 

تو این دنیای بزرگ خیلی چیزا هست كه بدجوری ذهنت رو مشغول می‌كنه و تصورات عجیب و غریبی رو برات تداعی می‌كنه!

وقتی از بچه‌ها می‌پرسی: «بزرگ شدی؛ دوست داری چكاره بشی؟» اغلب میگن: «دكتر، مهندس، معلم، خلبان و...» اما تا حالا از بچه‌ای نشنیدیم كه دوست داره «مُرده‌شور» بشه!

این شغل به نظر، خیلی عجیب و دور از ذهنمون هست و شاید گاهی هم، آخر خط باشه واسه انتخاب كردن! مثلاً زمانی كه بی‌سواد باشی و هیچ كار دیگه‌ای بلد نباشی یا این كه از سر نیاز و ناچاری مجبور بشی!

همه‌ی ما حتماً یه بار به غسالخونه رفتیم و از نزدیك كار افراد «مُرده‌شور» و دیدیم! به خاطر صحنه‌ی غم‌انگیز درون غسالخونه و بوهای عجیب و غریب سدر و كافور و خوفی كه توی این مكان هست؛ به‌نُدرت كسی تحمل می‌كنه چند دقیقه بیشتر از حد دیدنِ عزیزی كه از دست رفته؛ اونجا بمونه! تازه وقتی هم از غسالخونه بیرون میای یا حالت تهوع بهت دست میده یا تا مدت‌ها نمیتونی لب به غذا بزنی و گاهی هم اونقدر فكرت، مشغول میشه و توی خواب و بیداری این صحنه جلوی چشمت میاد كه از زندگی سیر میشی (البته فقط برای یه مدت كوتاهی! چون خاصیت زندگی دنیوی اینه كه زود آدم همه چیز رو فراموش میكنه؟!)

 

زمانی كه دوره‌ی متوسطه رو تموم كردم و داشتم خودم و برای امتحان كنكور آماده می‌كردم؛ شنیدم یكی از بهترین و صمیمی‌ترین دوستام (لیلا) به خاطر مسمومیت بارداری؛ زمان زایمانش به رحمت خدا رفته (البته پسرش زنده موند) این خبر برام مثل یه شوك بود و به قدری آشفته‌م كرد كه تا مدت‌ها روال عادی زندگیم مختل شد...

روزی كه «سهیلا» دوستمون این خبر غم‌انگیز و بهم داد؛ به اتفاق به بهشت‌زهرا رفتیم و من كه تا اون موقع از ترس و وحشتم حتی از كنار غسالخونه رد نشده بودم! از ساعت نُه صبح توی غسالخونه بودم تا ساعت یك بعدازظهر!

به این خاطر از نزدیك؛ شاهد حضور مُرده‌شورهایی بودم كه به قدری طبیعی و عادی كارشون و انجام می‌دادن كه انگار نه مُرده‌یی جلوشون و نه تماشاچی‌های گریون پُشت شیشه! مُرده‌شورها چندتا خانم بودن با پیشبندهای مشمعی كه اغلب نمونه‌ش به عنوان سُفره توی منازل استفاده میشه! و تا مدت‌ها، از دیدن این سُفره‌ها توی هر منزلی حالم بد می‌شد و اكراه داشتم كه غذا بخورم!

خانم‌های مُرده‌شور؛ طوری مُرده‌ها رو میشستن كه شاید یه دلاك به این تمیزی توی حمام عمومی و خصوصی مشتریش و نمیشوره و مشت و مال نمیده!

اونا بدون توجه به حضور مردمی كه اونور  شیشه با شیون و فغان داشتن بال‌بال میزدن؛ با همدیگه میگفتن و می‌خندیدن و گاهی هم شوخی‌ می‌كردن و جوك میگفتن.

جالبه! وقتی می‌خواهیم غذا بخوریم برای این كه بیشتر غذا بهمون بچسبه از ظروف مناسب، استفاده می‌كنیم و اگه یه بزم شاعرانه هم داشته باشیم و بخواهیم خودمون و بیشتر تحویل بگیریم شاید یه گُلدون روی میز غذاخوریمون باشه و یه شمع هم روشن كنیم كه دیگه خیلی رُُمانتیك بشه! حالا تصور كن كه اون مُرده‌شور؛ با یه دستش شیلنگ آب رو گرفته بود و مُرده رو می‌شُست و با دست دیگه‌ش، لقمه‌ی غذا رو به دندون گرفته بود و با چه لذت و حرص و ولعی گاز میزد و می‌خورد!

اونا اونقدر غرق كارشون بودن و سعی می‌كردن كارشون و خوب انجام بدن و حتی توی این میون هم یه گپی با همكاراشون بزنن؛ كه اصلاً كاری نداشتن كه اونور شیشه بقیه دارن توی سرشون میزنن و گریه و زاری می‌كنن! فقط گاهی اگه مُرده‌شون یه دختر جوون یا خوشگل بود، با تأسف سرشون و تكون می‌دادن و گاهی هم یه فاتحه براش می‌گفتن! (خدا بده شانس كه اینجور موقع‌ها «خوشگلی» بازم امتیاز!) خلاصه كه دنیایی برای خودشون داشتن! عجیب و شگفت‌انگیز!

 

اما میدونی از این نوشته‌ها چی ذهنم و مشغول كرده؟!

 

تصور می‌كنم اون قدیما وقتی كه یكی می‌رفت حمام عمومی؛ به یه دلاك انعام خوبی می‌داد كه درست و درمون هم مُشت و مالش بده و خستگی رو از تنش در بیاره، هم طوری بدنش و كیسه بكشه تا هر چی جِرمولَك (به عبارتی همون سلول‌های مُرده‌ی معروف به چرك!) توی پوستش لونه كرده رو بیرون بیاره و حسابی پوستش؛ نفس بكشه و حتی به قول بزرگترامون از نو «پوست» بندازه!

یه موقع توی خیالات فانتزیم؛ فكر می‌كنم «اگه می‌شد با انعام دادن به مُرده‌شورها بگی: طوری این مُرده‌مون رو بشور كه هر چی گناه و پلیدی و بدی توی جسم و روحش هست بیرون بیاد و حسابی از بار گناهش سبك بشه»؛ اون‌موقع توی غسالخونه چه «بازار سیاهی» كه درست نمی‌شد و وضع مُرده‌شورها حتی از بساز و بفروش‌های بُرج هم بهتر می‌شد و شایدم این شغل جزو آرزوهای بچه‌هامون می‌شد؟!

 

پ.ن: «نازنین‌‌بانو» یادت باشه كه با مردم چه رفتاری می‌كنی؟! شاید همون خانومی كه توی تاكسی، اتوبوس یا مترو كنارت نشسته یا توی صف نونوایی ایستاده و ... یه جورایی یه موقع ناخواسته؛ حقش رو ضایع كردی و باعث ناراحتیش شدی؛ همون كسی باشه كه یه روزی مأمور شستشوی جسمِ بی‌روحت بشه؟! پس «آدم» باش و دلِ كسی رو نرنجون...

 

 نازنين‌بانو 



چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388-14:24 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
جوينده، يابنده است اما نه نگهدارنده!

 

جوينده، يابنده است اما نه نگهدارنده!

 

يه مثل قديمي هست كه ميگه «جوينده، يابنده است». تا حد زيادي همه‌ي ما بهش اعتقاد داريم و زماني كه بخواهيم به مقصودمون برسيم همه‌ي تلاشمون و مي‌كنيم و به هر نحوي شده، اراده مي‌كنيم كه به خواسته‌مون برسيم. گاهي ما جوينده‌ي شغل مناسبي هستيم و گاهي تحصيل علم و گاهي هم يه رابط‌ه‌ي عشقي!

يكي از جويندگي ما در مورد نيمه‌ي گمشده‌مون هست. گاهي ممكنه براي رسيدن به اون كسي كه تا حد زيادي بتونه با ما از نظر فكري، روحي و عاطفي هماهنگ باشه، زمان زيادي رو صرف كنيم تا بتونيم پيداش كنيم! شايدم اون كسي كه جوينده‌ي ماست؛ براي دستيابي به ما خيلي تلاش كنه!

متأسفانه اغلب شاهد جدايي‌ كسايي بودم كه مي‌دونم براي به دست آوردن همديگه خيلي سختي كشيدن! اما چرا توان حفظ رابطه‌شون و ندارن؛ واقعاَ برام يه معماي بزرگي شده! حتي خودم هم با اين معضل مواجه شدم و نه تنها به شدت از نظر روحي آسيب ديدم بلكه هنوزم سؤالاي بي‌جواب زيادي توي ذهنم هست كه به شدت آزارم ميده؟!

چرا وقتي مدعي هستيم كسي رو كه بعد از كلي جستجو و تحليل‌هاي منطقي پيدا كرديم كه تا حد زيادي با ما جور و ميتونه مايه‌ي آرامشمون بشه و حتي باور داريم در كنارش احساس امنيت مي‌كنيم؛ به راحتي از دستش ميديم؟! و باز به كُنج تنهاييمون پناه مي‌بريم و به شدت سعي مي‌كنيم تلخي تنهايي ملال‌آورمون و با مزه‌مزه كردن خاطرات شيرين گذشته؛ قابل تحملش كنيم؟! مگه توي دنياي به اين بزرگي چندنفر ميتونن نزديك به اون كسي باشن كه ما خواهانش هستيم؟

  

پ.ن: راستش از اين كه «جوينده، يابنده است» كاملاَ بهش ايمان دارم اما از اين كه «جوينده بتونه نگهدارنده‌ي قابلي  باشه» شك دارم! روز به روز اين موضوع توي رابطه‌ي آدما بيشتر برام ثابت ميشه!

 



یکشنبه پنجم مهر 1388-22:3 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
سلام و خداحافظ

 

سلام و خداحافظ

.

.

.

بعداً ميگم!

 



سه شنبه سی و یکم شهریور 1388-10:9 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
مراسم دعای ادره‌مون!

 

سه‌شنبه‌ها توی اكثر اداره و سازمان‌های دولتی مرسوم كه دعای توسل برگزار بشه.

امروز توی مراسم بودم و به جای این كه شش‌ دُنگِ حواسم به دعا خوندن باشه؛ حواسم به آدمایی بود كه اونجا اومده بودن و یكی در میون خمیازه‌های كشدار می‌كشیدن! انگار یكی به زور آورده بودشون نمازخونه كه توی مراسم دعا شركت كنه! تا حدی كه یكی از خانما به كنایه گفت: «بهتره یه بادكنك بتركونیم كه از سر و صداش اونایی كه خوابن بیدار بشن!»

راستش از كنجكاوی زیاد داشتم منفجر می‌شدم كه بفهمم آخه واسه چی اینا هر سه‌شنبه میان اینجا؟ چاره‌ای نداشتم جز این كه یه جوری نفوذ كنم توی ذهنشون و ببینم كی برای چی اومده!

 

- خداجون كمكم كن اسمم واسه‌ی وام در بیاد!

- آخ جون! امروز نذری صبحونه میدن دلم داره ضعف می‌كنه!

- ای خدا رئیسم و به زمین گرم بزن كه اینقدر به من گیر نده!

- اگه این معامله‌ تا آخر هفته سر بگیره دفعه‌ی دیگه هم میام دعا!

- خدایا! یه رحمی به دلِ صاحبخونه‌م بنداز كه كرایه خونه‌مُ زیاد نكنه!

- خدا كنه این حراستیه من و ببینه و دیگه واسه استخدامیم بهم گیر نده

- آخیش برای یه ساعتم كه شده از دست ارباب رجوع و رئیسم خلاص شدم!

- ای كاش این یكی خواستگار كه اومد دیگه بهونه نیاره و ازدواجمون سر بگیره!

- اگه توی مراسم دعای امروز نیومده بودم كسی متوجه نمی‌شد كه بینی‌مُ و عمل كردم!

- اگه شوهرم مثل اوایل ازدواجمون عاشقم بشه هفته‌ی دیگه كُل اداره رو نذری میدم!

- الهی مادرشوهرم جزِجیگر و خواهرشوهرم هُناق بگیره و اینقدر تو كار من و شوهرم دخالت نكنه!

.

.

.

- منم كه فقط فكر و ذكرم شده بود كنجكاوی و ذهن‌خونی آدما! یا به عبارتی فضولی تو كار خلقِ خدا!

 

 

پ.ن: راستی كدوم یكی از ماها واقعاً برای ثواب معنوی و به خاطر خدا؛ رفته بودیم دعای توسل؟! ای كاش خدا رو به خاطر خودش می‌خواستیم نه به خاطر ترس از جهنم و یا وعده‌ی بهشت! خدايا خودت همه‌‌ی مارو بیامرز... 



سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388-10:53 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
من چشمامُ دوست دارم!

«من چشمامُ دوست دارم»

 

همیشه با خودم فكر می‌كنم كسایی كه از اول نقص عضو دارن بالاخره یه جوری باهاش كنار میان و شرایطشون و می‌پذیرن و حتی جایگزین مناسبی هم براش پیدا می‌كنن. ولی راستش؛ خودم از این كه بعد از چند سال دچار نقص عضو بشم؛ وحشت دارم! چون به نظرم كنار اومدن با این شرایط؛ كار خیلی سختیه!

تقریباً شش ماه پیش یك روز صبح؛ در اثر درد شدیدی كه تو ناحیه‌ی چشم چپم، احساس كردم از خواب پریدم و همزمان با درد چشمم كه قادر نبودم بازش كنم؛ سردرد شدیدی داشتم كه بدجوری آزارم می‌داد! تا نیم ساعتی این وضعیت ادامه داشت و یه آن؛ احساس كردم كه نابینا شدم! خیلی عجیبه! اون لحظه دلم می‌خواست همه‌ی عالم و آدم و ببینم! حتی آدمایی كه از دستشون دلخور بودم و یه جورایی اذیتم كرده بودن! خُب طبیعیِ كه بعد از خوردن مُسكن و برطرف شدن علائم درد، باز همه چیز از یادم رفت!

این موضوع یه بار دیگه هم با همون شكل تكرار شد و بازم ازش درس نگرفتم! تا این كه چند وقت پیش به خاطر تاریِ دید به یه دكتر متخصص چشم مراجعه كردم و متوجه شدم كه فشار چشمم بالاست! راستش از شنیدن این مطلب خیلی آشفته شدم و با اطلاعاتی كه در زمینه این بیماری داشتم؛ توی تصوراتم، تا حد نابینایی چشمم؛ جلو رفتم! اون موقع بود كه دلم خواست پیش از نابینایی؛ یه نفر و حتماً ببینم!

این روزا به طور جدی پیگیر این موضوع شدم و احساس می‌كنم بیش از هر زمانی «چشمامُ دوست دارم». حالا دیگه از تماشای پرواز پرنده‌ها با تموم وجودم لذت می‌برم. از این كه بتونم چهره‌ی گرم و صمیمی مامان و آقاجونُ تماشا كنم و یا این كه بتونم به چشمای قشنگِ امیرحسین خیره بشم؛ بیش از هر زمانی لذت می‌برم. خدایا! من نمی‌خوام نابینا بشم!

می‌دونی! كافیه فقط واسه‌ی چند دقیقه احساس كنی كه دیگه توانایی دیدن، شنیدن و حرف زدن و نداری! اون موقع‌، دلت می‌خواد همه چیز و ببینی یا صدای زیبای پرنده‌ها رو بشنوی و یا هر چی حرف توی دلتِ بزنی! ای كاش قبل از این كه دیر بشه بتونیم قدر نعمت‌هایی كه خدایِ مهربون بهمون داده رو بدونیم!

این وبلاگ و با انگیزه ُشكرگزاری و یادآوری نعمتِ بینایی، شنوایی و... برای خودم نوشتم كه هر بار كه نگاه‌ش كردم و خوندمش بابت چشمام بیشتر ُشكرگزار خدا باشم.

 

پ.ن: پیربابای مهربونم؛ من چشمامُ و دوست دارم و می‌خوام به دیدن زیبا‌یی‌ها عادتش بدم و زبانمُ به زیبا سُخن گفتن و به گوشام؛ زیبا شنیدن و یاد بدم.

 



شنبه بیست و هفتم تیر 1388-10:15 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته
اولین خط روی ماشینت اُفتاد یا رویِ دِلت؟

 

چند وقتِ پیش، توی اداره‌مون اعلام كردن كه می‌خوان وام بدن. منم خوشحال و خندون رفتم ثبت‌نام كردم! از بین 47 نفر متقاضیِ وام خودرو؛ فقط ظرفیت پذیرش 9 نفر و داشتن كه با قرعه‌كشی مشخص می‌شد. بماند كه چقدر استرس قرعه‌كشی رو داشتیم و بالاخره در واپسین لحظات نفر هشتم اسممُ خوندن و چقدر خوشحال شدم!

بعد اُفتادم توی دست‌انداز پیدا كردن دوتا ضامن فابریك رسمی كه نبایستی سقف ضمانتشون از هجده‌میلیون بیشتر بشه! (حالا خوبه نگفتن طرف باید عاقل باشه بالغ باشه یا...!) منم از این كه بخوام به كسی مقروض باشم یا به خاطر ضامن شدن به كسی رو بندازم به شدت گریزون و فراریم و از این كار اصلاً خوشم نمیاد! اما چاره‌ای نداشتم. خلاصه دیگه كسی توی این وزارت بهداشت باقی نمونده بود كه بخوام بهش رو بندازم! البته چرا فقط یكی و اونم وزیر بهداشت بود!

یه شانسی كه آوردم اینه كه خیلی آدم اُمیدواریم و پُشت‌كار دارم به عبارت بهتری بگم «خیلی سِمِجم»!

هنوز یكی از شرطای اساسی گرفتن وام (ضامن) جور نشده بود كه با فَراغِ خاطر یه جلسه هم با یه مربی برای آموزش رانندگی وقت گرفتم! یكی از همكارام گفت تو دیگه خیلی خُجسته‌دلی! ولی من اونقد اُمیدوار بودم كه حتی وقتی توی ماشین آموزشگاه برای تمرین نشستم؛ برای چندلحظه احساس كردم داخل ماشین خودمم!

از قضا با كُلی مصیبت كشیدن؛ بالاخره در دقیقه نود دو تا ضامن كه چه عرض كنم سه‌تا ضامن برام جور شد! حالا تازه یكی هم اضافه داشتم! خلاصه به هر مصیبتی كه بود وام و گرفتم و حواله رو هم با كسر سیصدهزارتومن نقد كردم! بعدش از این نمایندگی به اون نمایندگی پیگیر خرید ماشین شدم!

از من كه مُصرانه می‌گفتم رنگِ نوك مدادی می‌خوام و از كارشناسان همراه بنده (برادرم و دوستم) كه می‌گفتن بهتر رنگش سفید باشه ! وقتي كه خواستم قرارداد و ببندم توي مشخصات رنگ خودرو نوشتم نوك مدادي! يه دفعه دوستم گفت: اگه يه موقع روي ماشينت خط بيفته ممكنه تو ذوقت بزنه! منم گفتم: اي بابا اينقدر روي دلمون خط انداختن چيزي به روي خودمون نياورديم بي‌خيال خطِ ماشين! بماند كه مُدير فروش هم به شدت علاقمند بود رنگِ ماشين بنده سفيد باشه و قرارداد رو هم با اين مشخصات تنظيم كرد و بنده هم امضاءش كردم!

تا این كه اولین روزی كه داشتم ماشین و توی پاركینگ خونه با احتیاط جا‌به‌جا می‌كردم؛ موقع دنده‌عقب اومدن، یه كم بی‌احتیاطی كردم و زدم به موتور همسایه! خلاصه اون خطی كه همه نگرانش بودن كه روی ماشین نوك مدادی نیفته روی ماشین سفید افتاد! اولش حالم گرفته شد! ولی بعدش با خودم گفتم آخیش دلم خُنك شد! حالا بماند كه چرا این و گُفتم!

با سر و صدایی كه توی پاركینگ پیچید برادرم با نگرانی خودش و بهم رسوند و با عصبانیت گفت آخِ اینجا جایِ تمرین؟ منم با بی‌خیالی شونه‌هام و بالا انداختم و گفتم حالا كه چیزی نشده! برادرم بیشتر عصبانی شد و گفت روی ماشینت خط اُفتاده! منم با خونسردی بهش گفتم فدایِ سرم! این همه روی دلمون خط میندازن خم به ابرو نمیاریم حالا بشینم غُصه این و بخورم؟ تازه اگه نوك مدادی خریده بودم اینجوری نمی‌شد! برادرم كه دید اینقدر بی‌خیالم خنده‌ش گرفت! راستی دوستِ عزیزم اولین خطی كه روی ماشینت افتاد و یادتِ یا روی دِلت؟

 

پ.ن: چرا ما از این كه روی ماشینمون خط بیفته خیلی آشفته میشیم و خودمون و بدجوری سرزنش می‌كنیم اما كسی كه دلمون و بی‌رحمانه خط‌خطی میكنه چیزی بهش نمی‌گیم؟! 



یکشنبه سوم خرداد 1388-14:7 |   | نازنين‌بانو | گروه  |لینک به نوشته